
تـــمــام حــرفـــهــا دروغ اســت !!!
مـن ...
دروغ است
تـــو ...
دروغ است
حـتـی ...
این که کــلاغ ها آخر قصه به خانه نمی رسند
د ر و غ است
چشم هایت را که ببندی وباز کنی
من به خانه رسیده ام ...

وقتی تمام یـکی بود یـکی نبودها
در سرم میچرخند
من میمانم
با تمام قصه های نیمه تمام ام
با تمام قصه های تعفن گرفته
با تمام کــلاغ های خسته
احساس سنگینی فضای قصه را پر کرده
من میمانم
...

خيلی دلم می خواد زبان ناشنواها رو ياد بگيرم...
زبان کر و لال ها...
لال بازی...
حرف زدن بی صدا...
احساس می کنم خيلی حرف داره...
و احساس می کنم دنيام اينجوری شايد بزرگ تر بشه...
حالم بهتر...
و سنگينی قلبم کمتر...
شايد...
...